راستین راستین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

راستین فرشته کوچولوی مامان و بابا

قسمتی از دیالوگ پرویز پرستویی در فیلم مارمولک

شاید درهای زندان به روی شما بسته باشد اما درهای رحمت خداوند همیشه به روی شما باز است... و این قدر فکر راههای دررو نباشید ...!!! خدا که فقط متعلق به آدم های خوب نیست خدا، خدای آدم های خلافکار هم هست فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمی گذارد او ، اند لطافت اند  بخشش اند بیخیال شدن اند چشم پوشی  و رفاقت است ... ...
27 تير 1391

آزارم می دهد !!!!

آزارم می دهد دیدن آن منظره که مادری کودکش را سیلی می زند ولی کودک با هم دامنش را رها نمی کند!!! کجاست قاضی تا حکم کند که مادر منبع محبت است یا کودک ....؟ ( زنده یاد حسین پناهی )
27 تير 1391

راستین داره بزرگ می شه هـــــــــــــــــــــا !!!

سلام عزیزه دله من با اینکه الان 26/4/91 هست و تو تابستونیم از دیشب داره بارون رحمت خدا می باره وقتی بارون میاد من خیلی دوست دارم بر خلاف خیلی ها که دلشون می گیره من سرشار از انرژی می شم و البته دل تنگه پسره عزیزم الان حدود یک هفته هست که یاد گرفتی می گی انگو          یعنی انگور تا می گم میوه بیارم می گی انگو انگو    یعنی واسه شما انگور بیارم یواش یواش دیگه داری صحبت های دست و پا شکسته رو می کنی مامان فاطمه از خیلی وقت پیش واست یه تا خریده بود ولی چون یه بار خیلی کوچیک بودی و تاب رو حول دادی و برگشت خورد تو ابروت ( خدا خیلی رحم کرد) مامان فاطمه هم جمعش کرد که دیگه به خودت ص...
26 تير 1391

سالگرد ازدواج مامان و بابا و تولد بابایی

سلام پل پسرم روز 12 تیر تولد بابایی بود و روز آخرین امتحان اینجانب صبح که تو رو خاله برد مهد کودک و بابا هم رفت سرکار من دست به کار شدم و غذا رو درست کردم و بعد رفتم امتحانم رو دادم، بعد ظهر هم بابا حامد و مامان فاطمه رفتن از مهد گرفتنت و من خاله زهره رفتیم یه کیک خوشگل واسه بابا خریدم  من می خواستم بابا رو قافلگیر کنم ولی بابا منو قافلگیر کرد چون سالگرد ازدواج من و بابایی هم 13 تیر بود بابا برام گل خریده بود خیلی خوشحال شدم برای شب هم مامان فاطمه و بابا حامد و خاله ها امدن خونمون و واسه بابا و سالگرد ازدواجمون کادو دادن بهمون که دستشون درد نکنه بابا علی و مامان ماه پسند و عمو و عمه هم جمعه امدن خونمون و برای سالگرد ازدواج کادو دا...
18 تير 1391

مامان تنبل

سلام پسرم مامان دیگه خیلی تنبل شده تو نوشتن وبلاگ شما به خدا سرم خیلی شلوغه اصلاً وقت نمی کنم بیام و عکسای خوشگلتو بزارم . فکر این امتحانهای لعنتی داره دیونم می کنه تموم نمی شه که راحت شم مامانی برام حسابی دعا کن سه شنبه این هفته دو تا امتحان تو یه روز دارم دعا کن که امتحانمو خوب بدم باشه مامان؟ راستین هر روز که می گذره بیشتر از روز قبل دوست دارم البته اینم بگما ماشاأ الله با شیطونیت پدر منو بابایی و ........ رو درآوردی مثلاً دیشب نمی دونم چت شده بود که همش منو می زدی یا گاز می گرفتی آخه بابا این کارا رو می کنه یا من که شما اینجوری می کنی ؟ البته من فکر می کنم که از دست من شاکی هستی آخه متاسفانه مامان مریض شده و مجبور شد یه سری دارو بخو...
4 تير 1391

شیطنتهای راستین

سلام پسره گلم جدیداً دیگه خیلی داری مامانو اذیت می کنه یه جا بند نمی شی دیروز که دیگه می خواستم از دستت بشینم یه شکم سیر گریه کنم به هیچ وجه آروم نمی شدی لباس شستم ریختم رو رخت آویز همرو ریخته زمین تمام کشوهای آشپزخونه رو ریخته به هم ظرف شکر و انداختی زمین اسباب بازیهاتو همه رو ریخته وسط در یخچالو باز می کردی و محکم می بستی و برا اینکه من بهت توجه کنم بعضی وقتا در یخچال و باز می کردی و جیغ می دی که نگات کنم ولی خیلی از دستت عصبانی بودم می دونستم اگه نگات کنم هم جیغم در میاد هم تو بیشتر لج می کنی آخرش امدی و گیر دادی که بریم دد من ورت داشتم بردمت بیرون گفتم شاید بخوابی نشون به اون نشون که بیرونم پدر منو درآوردی اینقدر گریه کردی کردی که ح...
22 خرداد 1391

اولین سفر هوایی راستین

گل پسره مامان سلام پسره گلم اولین سفر هواییت رو مورخ 11/3/91 انجام دادی من و تو بابایی باهم رفتیم کیش اونجا هوا فوق العاد شرجی و گرم بود ولی خدا رو شکر خیلی خوش گذشت البته بیشتر از همه فکر کنم به تو خوش گذشت اونجا من و بابایی به شما آزادی کامل داده بودیم که هر کاری و هر بازیی می خواهی بکنی یه عالمه آب بازی کردی هم تو حوضچه های هتل و هم لب ساحل یه مزیتی که گرمای اونجا داشت این بود که آب رو حسابی گرم می کرد و مطمئن بودم که سرما نمی خوری خیلی می ترسیدم که تو گرما اذیت بشی یا گرما زده بشی یا خدایی نکرده دچار اسهال و استفراغ بشی که خدا رو شکر کوچکترین مشکلی واست پیش نیامد فقط کلی شیطون تر شدی اونجام واقعاً پسر خوبی بودی و همه عاشقت شده بودن م...
17 خرداد 1391

عکس

برای دیدن عکس های راستین برید به ادامه مطلب راستین در حال غذا خوردن اینقدر خودتو کثیف کردی که باید می رفتی حمام اینجا از حمام اوردمت بیرون لپاتو ببین مثل هلو شده این کارو تازه یاد گرفتی می ری تو کریر و خودتو تاب می دی خیلی هم خطر داره مامان نمی دونم از درپوش چاه خونه مامان فاطمه چی می خوای که اینطوری همش درگیرشی !!! کلاً با هر پوششی مشکل داری مخصوصاً کفش و کلاه ببین داری درش میاری ؟! اینجا مشغول بهم ریختن کمد خاله ناهید هستی !!! چشاتو ببین شیطونی می باره ازش اتاق عمه هم از دست شما آسایش نداره اینجا هم رفتی از تو کابینت خونه مامان فاطمه هرچی دوست داشتی اوردی و یه سفره به سلیقه خودت چیدی ...
30 ارديبهشت 1391

پسر مرتب و منظم من

سلام گل پسرم، نفس مامان زندگی مامان اصلاً همه چیزم ، همه وجودم ....................... امروز امدم ازت تعریف کنم که چقدر مرتب و منظمی تا همه کیف کنن و من بهت افتخار مامان جان وقتی که من میام خونه و می خوام لباسم و عوض کنم اگه لباسم و بزارم رو تخت یا زمین تا ببرم بریزم تو ماشین لباسشویی سریع ورش می داری می دی دستم که یا تنم کنم یا بزارمش رو چوب لباسی به هر حال نباید رو زمین یا تخت باشه باید جمع جور بشه خدا نکنه لباس بشورم و بزارم رو رخت آویز از پشت سر من دونه دونه لباسرو میاری که مثلاً من تا کنم و بزارم سر جاش !!! وقتی بازیت با اسباب بازیات تموم می شه و بهت می گم حالا ببر بزار سر جاش دونه دونه می گیری دستت و می بری مزاری تو اتاقت بعضی ...
26 ارديبهشت 1391